اولین سفر کوچولوی ما
عزیزم جمعه بالاخره بابایی رو راضی کردیم واسه ناهار رفتیم خونه مامی جون قورمه سبزی داشتن ساعت 2 با خاله من و مادر(مامان بزرگم) حرکت کردیم از اینجا تا شمال کولر روشن بود ولی جات خیلی تنگ بود اخه ما ماشین رو گذاشتیم خونه مامی جون با ماشین بابا (بابای خودم)رفتیم مادر هم اومد پیش ما .همش استرس داشتم نکنه مریض بشی یا گرما زده بشه خوشکلم.رسیدم خونه دوست مامی جون تسلیت گفتیم همش 1 ساعت اونجا بودیم و برگشتیم تو منجیل عصرونه خوردیم اومدیم دیگه خونه 10 شب خونه بودیم ولی موقع برگشت مادر رفت تو ماشین خاله ما شما رو گذاشتیم تو کریر جات راحتتر بود فرشته پاکم
تو منجیل اتفاقی عمو علی رو دیدم . ولی دلم برات خیلی سوخت خیلی سختی کشیدی دیگه بخدا نمیرم سفر بجاش 2 سال دیگه یک سفر توپ بابایی قول داده ما رو ببره هوووررررا به افتخارش بوووووس.
درخت سرو 3000 ساله ایی هست خیلی بزرگه تو منجیل هست تو ده هرزویل



اولین سفر کوچولوی ما
